|
News
|
من دارم
يه سری تغيرات توی سايت می دم ، يکی برای اينکه سايت سريعتر بياد
بالا ، ديگه اينکه از فرم قبلی خسته شده بودم . در ضمن چند تا ستون
جديد به اين سايت اضافه خواهد شد (البته با کمک دوستان) از کارهای
ديگه ای که می خواهم بکنم اينه که يه سيستم نظرخواهی راه بندازم توی
سايت . اما فعلا نظراتتون رو توی "ارتباط
با من" بنوسيد تا بعد . راستی از همه اونا که نظر دادن
مرسی ....
آموزش: برای اينکه بتونيد از
محتوای يه سايت تازه update شده باخبر
بشيد کافيه که ctrl+F5 رو فشار بديد اين
کار سرور رو وادار به refresh می کنه
New
|
|
آهنگ
سايت رو برداشتم .. آخه می دونيد ، هيچکدام از صد سايت برتر دنيا در
هنگام ورودبه سايتشان آهنگ پخش نمی کنند . ما هم گفتيم کم نياورده
باشيم!! |
|
توی روزنامهها نوشتند که احتمالا تا چند وقت ديگه
سانسور شديدی در زمينه ارائه خدمات اينترنتی از طرف دولت به عمل
خواهد آمد ، مخصوصا" برای مقابله با وبلاگ های سياسی
New |
|
از سايت اصفهان در اين آدرس ديدن کنيد. جالبه (اين
آدرس)
New |
|
|
|
|
|

|
|
سايت در دست تعميرات است
|
|
سلام
به همه ... امروز يه
domain جديد گرفتم . واسه اونا که حوصله تايپ
کردن اينهمه اسم رو ندارن
www.ehshan.netfirms.com واقعا"
ضجرآور بود تايپ اين همه حرف و کلمه نه ؟؟ اما از اين به بعد راحت کافيه
تاپپ کنيد
نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن ماه
81 ساعت 5 بعدازظهر |
|
دوباره
داره برف می باره !! برف حسابی .اصلا" اوضاع روحی خوبی ندارم . تازگی ها
به موضوع جسارت زياد فکر می کنم . جسارت توی طراحی ، جسارت توی نوشتن .
اما جسارت توی رفتار رو هنوز تجربه نکردم . اکثرا" عين يه بُز می مونم هر
کی هرچی ميگه فورا" گوش می دم . نمی دونم چه جور تجربه ای می شه ، اگه يه
دفعه اونو امتحانش کنم . هنوز داره برف می باره . خواهرم دوست داره فردا
شنبه باشه تا مدرسه تعطيل بشه . آخه فردا که جمعه اس و همه جا تعطيل ،
تعطيلی روز شنبه برای چی؟ ... يادم می ياد کوچکتر که بودم اگه شب برف می
اومد . تا صبح خوابم نمی برد . برای چی ؟ برای تعطيلی فردا صبح مدرسه .
صبح که می شد راديو رو روشن می کردم و می نشستم تا راديو بگه امروز
دبستان ها تعطيل .... عجب دورانی بود . از حالا دارم افسوس می خورم وای
به صد سال ديگه ....!!! از برف عکس جالبی نداشتم اما از بچگی ها چرا .
برای همين يه عکس از يه بچه گذاشتم اينجا ... اميدوارم روزای خوبی داشته
باشين .(عکس هم از فورواردهای محمد خان سليمی است.!)
نوشته شده در جمعه 3 بهمن ماه
81 ساعت 12/30 شب |
|
|
پنج شنبه
سوم بهمن ماه
(New)
هوا داشت تاريک می شد آخه می
دونيد که زمستونا هوا زود تاريک می شه .اکرم دست آرزوی کوچکش رو گرفته
بود و تند تند راه می رفت .بيچاره آرزوی کوچولو مجبور بود خيلی خيلی تند
راه بره تا به مامانش برسه . يه جورائی حالتش مثل دويدن می موند. اکرم
امروز بالاخره بعد از يک ماه بی پولی ، پول لباسی عروسی رو که برای يه
مغازه دوخته بود گرفته بود و قصد داشت امشب به بچه هاش يه غذای مفصل بده
. ياد گذشته های افتاد زمستون که می شد همه کنار بخاری می نشستند و منتظر
مجيد می موندند تا مجيد بياد خونه با يه پاکت ميوه و دو تا نون سنگک
خاشخاشی بزرگ . اکرم هميشه از زندگی کردن با مجيد راضی بود . هيچ وقت هم
ناشکری نکرده بود. وقتی اميد بدنيا اومد آرزو چهار سالش شده بود. با
اومدن اميد ديگه بچه هاشون هم جفت شده بودند و زندگی داشت خوب پيش می رفت
. تا اون روزی که يکی از همکارهای مجيد با چشم های پر از اشک اومد دم
خونه و خبر اورد که مجيد از روی داربست افتاده و توی بيمارستان بستری شده
. بعد از چند روز تشخيص پزشکی اين بود که: مجيد صابری به علت پرت شدن از
ارتفاع دچار قطع نخاع شده است ... . اين خبر و اون وضع مجيد زندگی اونا
رو دگرگون کرد . دوران بد شروع شد . آرزو يه خورده دست مامان رو کشيد و
گفت مامان تو رو خدا يه کم يواش تر برو من نمی تونم اين قدر تند دنبالت
راه بيام . اکرم دلش سوخت . و گفت عزيزم اميد توی خونه تنهاست الان می
ترسه ها . و دوباره تند شروع به راه رفتن کرد. يادش اومد مجيد دو سال
بيشتر نتونست دوام بياره . نتونست تو خونه بشينه و بدبخت شدن بچه هاشو
ببينه . برای همين هم يه که اکرم خونه نبود به يه وسيله ای از خونه زده
بود بيرون و ديگه اکرم و همکارای سابقش ازش خبر نداشتند. اکرم يه بار
ديگه دستش کرد توی کيفش تا مطمئن بشه که پولی رو گرفته توی کيفش هست .
دستش به ته کيف رسيد چيزی پيدا نکرد . سر جاش خشکش زد . آخه يعنی چی؟ تا
خونه فقط يه کوچه ديگه راه باقی مونده بود . اون همين چند دقيقه قبل از
بودن پولها مطمئن شده بود .. اما حالا؟؟ پشت سرشو نگاه کرد . می خواست
ببينه چيزی روی زمين نيفتاده باشه. اما هيچی نبود . هيچ . از همون راهی
که اومده بود برگشت. دو سه تا خيابون پايين تر دو تا مرد با هم صحبت می
کردند . اکرم پيش خودش گفت : شايد اين ها پول من رو پيدا کرده باشند ؟
شايد؟؟ جلو رفت و از يکی از اون مردها پرسيد . ببخشيد آقا شما يه مقدار
پول اين جا پيدا نکرديد ؟ توی اين کوچه؟ من امروز بعد از يک ماه حقوق
گرفته بودم ؟ يکی از مردها حسن آقا بود . از همکارهای سابق مجيد . اکرم
اونو نمی شناخت اما حسن آقا يه روز که رفته بود عيادت مجيد توی بيمارستان
اونجا اکرم و دو تا بچه هاشو ديده بود. رو کرد به اکرم و گفت: آبجی حالا
پولها چقدر بوده ؟ اکرم پرسيد: شما پيداش کرديد؟ حسن آقا گفت :آبجی شما
يه نشونی بده ؟ اکرم فوری گفت بيست هزار تومن. همه اش هم هزار تومنی بود
. حسن آقا يه لبخندی زد ، دستشو کرد توی جيبش و بيست هزار تومن رو در
اورد و داد به اکرم . برقی توی چشمهای اکرم درخشيد. نمی دونست چی بايد
بگه؟ حسابی تشکر کرد و راه افتاد به طرف خونه وقتی رسيد . اميد مثل هميشه
رفت سراغ کيف مامانش تا ببينه مامان براش چی خريده ؟ هر چی گشت چيزی پيدا
نکرد برای همين هم کيف رو وارونه کرد و همه چيزاش ريخت . اکرم نگاهش
افتاد به اميد و می خواست دعواش کنه ، اما وقتی چشمش به هزار تومنی هائی
که از کيف ريخته بيرون افتاد ديگه يادش رفت که اميد رو دعوا کنه. فقط يه
نگاهی به دستش کرد که توش بيست تا هزار تومنی بود و يه نگاهی هم به کيفش
کرد که بيست تا هزار تومنی هم از اون ريخته بود بيرون ..
[آرشيو
مطالب قديمی] |
|